برتولد برشت

نخستین بار برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من چیزی نگفتم
چرا که من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من چیزی نگفتم
چرا که من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هم چیزی نگفتم
چرا که من پروتستان بودم
سرانجام؛
برای گرفتن من آمدند
... دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود.
ترجمه : بهروز مشیری
***
در خانه طاعون سیاه
در بیرون سرمای مرگ زا
پس به کجا برویم ؟
ماده خوک مدفوعش را بر غذا می ریزد
ماده خوک مادر من است
آه ... مادر ِ من ، مادر ِ من !
با من چه می کنی ؟
ترجمه : بهرام سارنج
به رفیق های خانه و سفرم؛علی و مهدیه
.
.
.
از آینه ی بغل پیاده می شوم
در کافه ی بین راه
کلاهی در باد سایه انداخته بر زینی
آویخته از دیوار
می نشینم سرم را میان دو دست می فشارم
لوله ی قوری نفس می زند
میز زین و برگ می بندد
پا در رکاب صندلی از جا می کن ام
چشم می گذارم و تو درغبار گردنه های گندمکال(١)
گم می شوی
سی سوار هی می کشند و دنا هی / هی / می گذرد در آینه ی بغل ام
خورشید بر شانه های کلار(٢) ایستاده ست
و سی سوار از قندیل های دنا می چکند
به آخرین کشاله ی بخار قوری انگشت می کش ام
و صورت ام در لرزش مرق چای شکسته می شود
راه می افت ام
چشمه های بغل ام
بلوط های بغل ام
و دره ها در پیچش مداوم آفتاب و غبار جا می مانند
آینه را کج می کن ام
لکه ابری دور آسمان اش را در آینه گم کرده ست
.
.
.......................
(١) منطقه ای در جنوب شرقی ی کوهستان زاگرس
(٢) کلّار ، به فتح حرف (کاف) و تشدید حرف (لام). یکی از قله های بلند جنوبی ی زاگرس، در سایه ی قله ی بلند دنا
......................
.
.:: چند شعر کوتاه از من را در رندان بخوانید ::.
.
پارسوماش
.
مادر لب نمی زند
به ته مانده ی پدر که قلب اش
در کوره های بلند ذوب آهن
آب رفته
و اعلامیه های انقلاب را
یکی یکی لول می کند
تا جوانی ی بازنشسته اش را
نشئه کند
مردادم هنوز تیر می کشد
سوار اسبی چوبی
سلسله های بلند را
شیهه می کشم به کوه ها
ها
ها
خواهرم مغول زاییده ؛
عرب ها حمله کردند
له کردند
... کردند
- کارون سر بالا می رود
قورباغه هاش پارس
پارس -
پارسوماش
در گبرهای زاگرس بود
که شیرهای بی یال و دُم
سنگی شدند
مادر
زخم های عتیق اش را
به پستان گرفته
تا جهان را تازه کند
.
_____________
چند شعر کوتاه از من در مجله ی ادبی ی رندان
.
بلوط
*
کبکی که از فراز دشت ِ جنگ بر گشته بود
به جوجه هاش
کلاغ پر یاد می داد
و تاکتیک ِ گذر
از تونل های زیر زمینی را.
**
از تنها بلوطی
که بر این تپه باز ایستاده ست
پلی می سازم
عاقبت رودخانه ای از آن عبور خواهد کرد
"محمد خورشیدی"
_________________________________
"دخترک"
![]()
...
منم که دَرا رو
یکییکی میزنم
منو نمیشه دید
چون مردهها که دیده نمیشن
ده سالی میشه،
از وقتی که تو هیروشیما مـُـردم
از اون موقع، یه دختر هفت سالهام
چون بچههای مرده که بزرگ نمیشن
اول موهام آتیش گرفت
بعد چشام سوخت
یه مشت خاکستر شدم
اون یه مشت رو هم باد برد
من از شما برای خودم، هیچـّی نمیخوام
بچهی سوخته و مچاله
آبنبات که نمیتونه بخوره
درتون رو میزنم، خاله جون! عموجون! یه کاری بکنید
تا دیگه بچهها رو نکشن
تا بچهها هم بتونن آبنبات بخورن
KIZÇOCUĞU
Kapıları çalan benim
kapıları birer birer.
Gözünüze görünemem
göze görünmez ölüler.
Hiroşima'da öleli
oluyor bir on yıl kadar.
Yedi yaşında bir kızım,
büyümez ölü çocuklar.
Saçlarım tutuştu önce,
gözlerim yandı kavruldu.
Bir avuç kül oluverdim,
külüm havaya savruldu.
Benim sizden kendim için
hiçbir şey istediğim yok.
Şeker bile yiyemez ki
kâat gibi yanan çocuk.
Çalıyorum kapınızı,
teyze, amca, bir imza ver.
Çocuklar öldürülmesin
şeker de yiyebilsinler.
ترجمه ای از شعر دخترک "ناظم حکمت" ؛ به قلم زیبای دوستم "آراز"
اسامی برگزیدگان و راه یافتگان به نمایشگاه عکاسی ی معماری به انضمام دوست عزیزم علی صارمی
به اش تبریک می گم و براش آرزوی موفقیت می کن ام.
سه شعر کوتاه
*
.
از وقتی که پرواز را شناختم
به زمین عاشق تر شده ام
.
.
** دست شهرم را بگیرم ببرم دریا را ببیند تا از دیوارهاش بالا برود بلند شود از چغاها و کوه هاش و کوچه هاش را بتکاند بیفتد به راه از این همه مرداب که جامانده در کف تو چشمه ای بردارم به دریا بزن ام شاید به جوش آمدی رگ دواندی شهر شدی و به مردمان تازه ای رسیدی که با تو همسایه شدند و برایت از شهر هاشان حرف هایی گفت اند که از خاک برخاستی تکیه دادی به دست هایی که پل های کوچک ات را از رودها عبور دادند تو باید که جغرافیا را از دریا بیاموزی آن طور که اجداد تو آموخت اند . . *** نیمی برشته ی نان و نیمی پیاله ی ماه این گونه است اندوه ِ کودکان ِ گرسنه ی دشت ____________________ *
نگاهی مجمل به فیلم "بازگشت ناپذیر" ، ساخته ی " گاسپر نوئه" *
